تبليغاتX
جودی آبوت
روزنوشت
این پست صرفا برای غصه دادن دوستان کارمند نوشته میشه:

کلاس های مدرسه از روز ۴شنبه رسما تعطیل شد.(البته چندروزی را در خرداد ماه برای امتحانات باید در مدرسه حضور داشته باشیم)حال کودکی را داشتم که در روز آخرین امتحان دفتر و کتاب را پاره  و به سوی هوا پرتاب می کند.(منظره ای که در سال های دبستان بار ها و بارها شاهدش بودم و خودم هیچ وقت این کار را نکردم).حالا من و پسرک ۴ماه با هم هستیم.لازم نیست دلتنگیم را با تماشای دزدکی عکس هایش در موبایل تسکین دهم و نگران باشم  که نکند دستم روی پخش فیلم برود و صدا در کلاس پخش شود.لازم نیست هر روز شرمنده روی مادرم باشم که با وجود بیماری و پا درد با پسرک نوپا و بهانه گیرم مدارا میکندو برای اینکه ناراحت نشوم هر روز در جواب تلفنم میگوید که آرمان خوب است و بازی میکند و بعد آمارش از پدرم میرسد که امروز مادرت را کلافه کرد.لازم نیست نگران باشم که نکنددختر دایی های عاشق پیشه اش  زیادی ماچ وبوسه اش کنند و صورت برفی اش را گلگون کنند.یادم نمیاید که هیچ وقت به این اندازه مشتاق تابستان بوده باشم.آی تابستان صمیمانه در آغوش میفشارمت که برایم مترادف تعطیلی هستی.هزار مدل برنامه جور کرده ام.برای خودم و پسرکم.شاید بعد ها بیشتر نوشتم از روزمرگی هایمان.فعلا که کلی کتاب نخوانده داریم و کلی بساط رنگ و رنگ بازی.خدایا کمکمان کن تا در راه پیشرفت پسرکم کوشا باشم و باشیم.

فعلا که چندروزی است هردو سرما خورده ایم.برای ششمین بار .شب ها اتاق خواب را تبدیل به اتاق بخور میکنیم و تا صبح با هوای مرطوب حالش را میبریم.

+ نوشته شده در  91/02/30ساعت 0:0  توسط جودی  | 

هرروز از سرکار که برمیگردم اینقدر خسته ام که به زور نقاب شادی و انرژیتیک بودن را روی صورتم نگه میدارم.آرمان خسته از فعالیت و بازی را میخوابانم(مادرم برای اینکه ظهر ها بخوابد سعی میکند بین روز بیدار نگه داردش ِکه البته او هم تمایلی برای خواب ندارد)خودم هم کنارش میخوابم.اما به خودم یاداوری میکنم تنها زمان مورد استفاده من فقط همین ساعتی است که آرمان میخوابد ِخواب را به زور از چشمانم بیرون میکنم و تصمیم میگیرم که امروز چه کار کنم؟مولفه های زیادی برای انتخاب دارم اما معمولا هرروز انتخابم محدود میشود به وبگردی.وبلاگ های مادرانه را میخوانم و ایده میگیرم برای پرورش فرزندم.ذهنم استراحت میکند و من آرام میشوم.درد مچ هایم را فراموش میکنم و بی خیال کار خانه وسینک پراز ظرف میشوم.شاید پدرخانه امروز هم ظرف ها را بشوید.تا فردا خدا بزرگ است.
+ نوشته شده در  91/02/11ساعت 17:13  توسط جودی  | 

از صبح  بیحالم.بادم خالی شده.حوصله مادری ندارم.از پیشنهاد خواهرم برای بیرون بردن ارمان به شدت استقبال میکنم.وای که اگر این مادر وخواهر نبودند کار من به کجاها که نمیکشید.اقای همسر سرما خورده.ناز میکنه و من اصلا حال ناز کشیدنش را ندارم.دلم تنهایی میخواهد.بعداز رفتن آرمان سرم را زیر پتومیکنم تا روحم را ترمیم کنم.به خودم انرژی مثبت میدهم.به آرمان فکرمیکنم به رشد وتکاملش.این که نقاشی را از کی شروع کنیم؟شایدبهتر باشد سری به خیابان بزنم و وسابل ابتدایی نقاشی برایش تهیه کنم اما تنهایی خرید رفتنم نمیاید.چه عصردلگیری دارم.

پسرم دعا میکنم در زندگیت روزهایی اینچنین نداشته باشی.دعا میکنم هرروز و هرلحظه بمب انرژی باشی.

آمین

بعدنوشت:چندساعت بعد از نوشتن خطوط بالا وقتی پسرکم از خواب بعداز گردش بیدار میشود هواحسابی تاریک شده و کودکم گرسنه است.برای اولین بار برایش سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم.با اشتیاق تا اخرین دانه را میخوردو بعد مشغول بازی میشویم .جای تمام عروسک هایش حرف میزنم.همه عروسک ها را شیر میدهم.حرکات موزون از خودمان دروکنیم و هزار مدل بوس و بغل بازی.آخر سر خسته و بیجان با یک فنجان شیر به خواب میرویم.او میخوابد ومن خوشبخت ترین مادر دنیایم چون کودکم شاد است و سالم وزیبا.میبوسم ومیبویمش ودرکنارش میخوابم.

خدار را شکر

 

+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 20:0  توسط جودی  | 

با پسرک روی تخت دراز کشیده ایم.یک دست را ستون سر کرده ام و با دست دیگر موهای نرم و خرمایی اش را میکاوم.او شیر میخورد و من آرام در گوشش مادرانه هایم را زمزمه میکنم و در ذهنم هزار خیال رنگی میبافم.ا ز سبک سنگین کردن برای آزمون دکترا گرفته تا بچه دوم،ازسرماخوردگی مادر گرفته تا فردا و نگهداری آرمان که آیا مادرم تافردا آنقدرسرحال خواهدبود که بتواند با کودک انرژیتیکم سرکند؟آیا فردا خواهدتوانست آنقدرکه باید برگ گلم را در حریر لطف ونوازشش بپوشاند؟بامقاله های ننوشته ام چه کنم؟توصیه های مکرر استاد راهنما چه؟کتاب مناسب گروه سنی الف ازکجا پیداکنم؟پسرکم تاب واگویه های می می نی و مادر راندارد و به یکباره از جا میپرد.فردا قانون لنز را در کلاس بگویم ......

من خیالبافی میکنم و پسرک به خواب میرود.خداوندا خوابش را سرشار از آرامش ورویاهای شیرین و رنگی قرار بده.چندوقت دیگر از خواب هایش برایم خواهد گفت؟اگر مثل من باشد که از آسمان و زمین و پرنده و چرنده اتفاقات نیفتاده وحتی گلدان کم آب خانه هم خواب خواهددید ولی اگرمثل پدرش باشدچه؟اصلا خواب نمیبیند.چشم بر هم نگذاشته پرت میشود به نمیدانم کجا وفقط نفس های عمیق و آرامش شگفتش را میبینیم.

 

تعطیلات نوروز به زیباترین وجهی گذشتند .بعداز 6ماه روزهای خوبی را با پسرکم گذراندم.ازخوش شانسی های معدود ما هم پارک کوچکی است که پنجره های اتاق آرمان به آن باز میشود.صبح ها برای قدم زدن و آشنایی با طبیعت آرمان را به آنجا میبردم و از آرامش و خلوتی آنجا نهایت استفاده را میکردیم.من تاب بازی میکردم و آرمان چوب جمع میکرد و به بچه هایی که برای دوستی به طرفش میامدند برای ابراز محبت از چوب های عزیزش که به هیچ قیمتی حاضرنبود آنها را بر زمین بگذارد هدیه میداد.روحیه اش هم در این مدت حسابی ارتقا پیداکرد.دیگر دربرخورد با غریبه ها چندان کپ نمیکند.فقط سکوت.دردید و بازدیدهای عید متوجه تفاوت های آشکارش که نمیدانم خوب است یا بد با بچه های همسن و سالش شدم.از عمده ترین تفاوت های او آرام بودن اوست.نمیدانم این را به حساب خلاقیتش بگذارم(نمیدانم کجا خواندم که بچه های خلاق بیشتر نظاره گرند)یا خجالتی بودن یا .... .

متاسفانه نمیتوانم عکس ها را آپلودکنم.هم عکس های تولد و هم نوروز و...به محض رفع مشکل عکس ها را میگذارم.

+ نوشته شده در  91/01/15ساعت 17:19  توسط جودی  | 

۱)تولدپسرکم آمدورفت .تلاش کردم تا این روز را برایش ماندنی کنم تایک روز که خاطراتش را شخم زد متهم به بی توجهی نشوم.(اگرچه که من و پدرش چنین خصوصیاتی نداریم و هیچ وقت ازوالدینمان طلبکار نبوده و نیستیم ).۴۰نفرمهمان و یک خانه ۱۰۰متری و دست تنهاو هزار برنامه جورواجور چندان با هم متناسب نیستند.تنها امیدم یک خاله فداکار وعاشق و ازجان گذشته درراه آرمان بود که چندشبی کم خوابی را تحمل کردوسروسامانی به اوضاع داد.

۲)امسال بیش از هرسال دیگری بیقرار و منتظر بهار بودم.فقط و فقط به خاطر بودن با پسرکم و فراغت از ۶ماه کار.به شکرانه عید به بچه ها هیچ تکلیف و درس و تمرینی ندادم.گفتم برید و خوش باشید و حالش راببرید.

۳)برای این ۲هفته تعطیلی خیلی برنامه ریزی کرده بودم که تا این لحظه کمتر از ۱۰ درصدش اجرایی شده از جمله رسیدگی به اوضاع تغذیه و روحیه عالیجناب آرمان خان و اندکی مطالعه در باب تربیت فرزند.

+ نوشته شده در  91/01/02ساعت 23:33  توسط جودی  | 

روزها وساعت های زندگی من به دوبخش تقسیم میشن:بخش با آرمان و بخش بدون آرمان.در بخش اول بازی هست و خنده و شیطنت و تلنبار شدن ظرف ها و بهم ریختگی  خانه و.... .در بخش دوم هم کلافگی است و سردرنیاوردن از زندگی و حس گم کردگی و باز هم تلنبار شدن و.....  .اما بخش سوم و کوچکی هم هست:آرمان با پدرش باز ی کنه و من بهم ریختگی های دو بخش قبل را جمع کنم.

این یعنی که هم بدون آرمان نمیشه کار کرد و هم بااو.وقتی نیست انگارگم کرده ای دارم.کلافه ام و پراسترس.این اتفاق در خانه مامان هم میفته.چندروز پیش به مادرم میگم وقتی آرمان نبود ما چطور زندگی میکردیم؟ساعت ها را چطورمیگذراندیم(توجه:به دلیل کنده شدن دکمه علامت سوال از روی کیبورد علانب سوال ندارم)در مورد چی حرف میزدیم

گاهی فکرمیکنم مثل خیلی از مادرها یک وبلاگ کودکانه باز کنم و یک دل سیر قربان صدقه پسرکم برم و این خانه را فقط و فقط بگذارم برای نجواهای درونیم ولی باز به خودم گوشزد میکنم که اگر قراره یک روز پسرم این مطالب را بخونه بگذار تا با کنج های ناشناخته شخصیت مادرش هم اشنا بشه.این شناخت ناب تر از اون برداشتی هست که از لابلای وقایع کج وکوله زندگی به دستش برسه.حداقل اینجا مثل خودم هستم.بسیار شبیه خودم.خجول -رمانتیک -احساساتی-کم گو-کمی عجول وایده ال گرا وساده.

 

+ نوشته شده در  90/12/16ساعت 17:29  توسط جودی  | 

تا چندروز دیگه پسرکم شمع یکسالگی را فوت میکنه.اما این عکس ها مربوط به ۶ماهگیه.عکس های خامی که از آتلیه گرفتیم:

روزجمعه اول مهر بدون برنامه خاصی رفتیم آتلیه یکی از آشنایان وحاصلش شد ۱۰ قطعه عکس و یک تخته شاسی.خیلی راضی نیستم ولی وقتی به یاد میارم که پسرکم دیگر هرگز ۶ماهه نخواهد بود کج سلیقگی عکاس را تاب میاورم و همینها راغنیمتی ارزشمند میدانم:

+ نوشته شده در  90/12/13ساعت 13:16  توسط جودی  | 

صدا و دستخط ما را از خانه جدید با اینترنت پرسرعت دارید.بالاخره امروز اینترنت این خانه فعال شد و از اینترنت نفتی نجات پیدا کردیم.این اتفاق اینقدر بهم انگیزه داده که میتونم امشب را تا صبح پای نت بنشینم و فردا صبح علی الطلوع برای پذیرایی از مهمانان دست به کار بشم.فقط خواستم خوشحالیم را با دیگران قسمت کرده باشم.بعد ا ز این بیشتر مینویسم.

 

+ نوشته شده در  90/12/11ساعت 23:47  توسط جودی  | 

۱)رفتم پیش رئیس.جلسه تشکیل شد با حضور من و رئیس و معاون و رئیس کارگزینی برای حل مشکلات اینجانب به سبب پاره ای مشکلات از جمله غیبت های مکررو خودشیرینی برخی دانش اموزان پشت سر حقیر که البته با دفاعیات محکم و کوبنده اینجانب مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زده شد و مشکلات هم حل نشده باقی ماند چرا که بعد از ۵ماه از شروع سال تحصیلی امکان تغییر برنامه و ردیف کردن ساعت شیروجود ندارد.

۲)به دنبال ایده برای تولد ارمان میگردم.فقط ۲هفته وقت دارم.کمک.کمک.کمک.

هدیه چی به درد یک بچه ۱ساله میخوره؟راستش از بس بی توجهی نشون داده نسبت به بعضی از اسباب بازی ها ش بخصوص اونهایی که به قیمت گزاف تری تهیه شدند دچار وسواس شدم.

+ نوشته شده در  90/12/09ساعت 7:30  توسط جودی  | 

۱)اولین مهمانی خونه جدید را دادیم.فامیل شوهر.برای ۲۵ نفر غذا درست کردیم تو خونه.(شق القمر نیست ولی با وجود ارمان و کم سابقه گی ما در آشپزی رکورد خوبی بود.)

۲)رئیس اداره احضارم فرمودند.خدا بخیر کنه.یا به خاطر غیبت های مکررم هست یا تاخیرهای هرروزه.نیاز مبرم به انرژی های مثبت شمادارم.

 

+ نوشته شده در  90/12/07ساعت 11:36  توسط جودی  |