کلاس های مدرسه از روز ۴شنبه رسما تعطیل شد.(البته چندروزی را در خرداد ماه برای امتحانات باید در مدرسه حضور داشته باشیم)حال کودکی را داشتم که در روز آخرین امتحان دفتر و کتاب را پاره و به سوی هوا پرتاب می کند.(منظره ای که در سال های دبستان بار ها و بارها شاهدش بودم و خودم هیچ وقت این کار را نکردم).حالا من و پسرک ۴ماه با هم هستیم.لازم نیست دلتنگیم را با تماشای دزدکی عکس هایش در موبایل تسکین دهم و نگران باشم که نکند دستم روی پخش فیلم برود و صدا در کلاس پخش شود.لازم نیست هر روز شرمنده روی مادرم باشم که با وجود بیماری و پا درد با پسرک نوپا و بهانه گیرم مدارا میکندو برای اینکه ناراحت نشوم هر روز در جواب تلفنم میگوید که آرمان خوب است و بازی میکند و بعد آمارش از پدرم میرسد که امروز مادرت را کلافه کرد.لازم نیست نگران باشم که نکنددختر دایی های عاشق پیشه اش زیادی ماچ وبوسه اش کنند و صورت برفی اش را گلگون کنند.یادم نمیاید که هیچ وقت به این اندازه مشتاق تابستان بوده باشم.آی تابستان صمیمانه در آغوش میفشارمت که برایم مترادف تعطیلی هستی.هزار مدل برنامه جور کرده ام.برای خودم و پسرکم.شاید بعد ها بیشتر نوشتم از روزمرگی هایمان.فعلا که کلی کتاب نخوانده داریم و کلی بساط رنگ و رنگ بازی.خدایا کمکمان کن تا در راه پیشرفت پسرکم کوشا باشم و باشیم.
فعلا که چندروزی است هردو سرما خورده ایم.برای ششمین بار .
شب ها اتاق خواب را تبدیل به اتاق بخور میکنیم و تا صبح با هوای مرطوب حالش را میبریم.
پسرم دعا میکنم در زندگیت روزهایی اینچنین نداشته باشی.دعا میکنم هرروز و هرلحظه بمب انرژی باشی.
آمین
بعدنوشت:چندساعت بعد از نوشتن خطوط بالا وقتی پسرکم از خواب بعداز گردش بیدار میشود هواحسابی تاریک شده و کودکم گرسنه است.برای اولین بار برایش سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم.با اشتیاق تا اخرین دانه را میخوردو بعد مشغول بازی میشویم .جای تمام عروسک هایش حرف میزنم.همه عروسک ها را شیر میدهم.حرکات موزون از خودمان دروکنیم و هزار مدل بوس و بغل بازی.آخر سر خسته و بیجان با یک فنجان شیر به خواب میرویم.او میخوابد ومن خوشبخت ترین مادر دنیایم چون کودکم شاد است و سالم وزیبا.میبوسم ومیبویمش ودرکنارش میخوابم.
خدار را شکر
با پسرک روی تخت دراز کشیده ایم.یک دست را ستون سر کرده ام و با دست دیگر موهای نرم و خرمایی اش را میکاوم.او شیر میخورد و من آرام در گوشش مادرانه هایم را زمزمه میکنم و در ذهنم هزار خیال رنگی میبافم.ا ز سبک سنگین کردن برای آزمون دکترا گرفته تا بچه دوم،ازسرماخوردگی مادر گرفته تا فردا و نگهداری آرمان که آیا مادرم تافردا آنقدرسرحال خواهدبود که بتواند با کودک انرژیتیکم سرکند؟آیا فردا خواهدتوانست آنقدرکه باید برگ گلم را در حریر لطف ونوازشش بپوشاند؟بامقاله های ننوشته ام چه کنم؟توصیه های مکرر استاد راهنما چه؟کتاب مناسب گروه سنی الف ازکجا پیداکنم؟پسرکم تاب واگویه های می می نی و مادر راندارد و به یکباره از جا میپرد.فردا قانون لنز را در کلاس بگویم ......
من خیالبافی میکنم و پسرک به خواب میرود.خداوندا خوابش را سرشار از آرامش ورویاهای شیرین و رنگی قرار بده.چندوقت دیگر از خواب هایش برایم خواهد گفت؟اگر مثل من باشد که از آسمان و زمین و پرنده و چرنده اتفاقات نیفتاده وحتی گلدان کم آب خانه هم خواب خواهددید ولی اگرمثل پدرش باشدچه؟اصلا خواب نمیبیند.چشم بر هم نگذاشته پرت میشود به نمیدانم کجا وفقط نفس های عمیق و آرامش شگفتش را میبینیم.
تعطیلات نوروز به زیباترین وجهی گذشتند .بعداز 6ماه روزهای خوبی را با پسرکم گذراندم.ازخوش شانسی های معدود ما هم پارک کوچکی است که پنجره های اتاق آرمان به آن باز میشود.صبح ها برای قدم زدن و آشنایی با طبیعت آرمان را به آنجا میبردم و از آرامش و خلوتی آنجا نهایت استفاده را میکردیم.من تاب بازی میکردم و آرمان چوب جمع میکرد و به بچه هایی که برای دوستی به طرفش میامدند برای ابراز محبت از چوب های عزیزش که به هیچ قیمتی حاضرنبود آنها را بر زمین بگذارد هدیه میداد.روحیه اش هم در این مدت حسابی ارتقا پیداکرد.دیگر دربرخورد با غریبه ها چندان کپ نمیکند.فقط سکوت.دردید و بازدیدهای عید متوجه تفاوت های آشکارش که نمیدانم خوب است یا بد با بچه های همسن و سالش شدم.از عمده ترین تفاوت های او آرام بودن اوست.نمیدانم این را به حساب خلاقیتش بگذارم(نمیدانم کجا خواندم که بچه های خلاق بیشتر نظاره گرند)یا خجالتی بودن یا .... .
متاسفانه نمیتوانم عکس ها را آپلودکنم.هم عکس های تولد و هم نوروز و...به محض رفع مشکل عکس ها را میگذارم.
۲)امسال بیش از هرسال دیگری بیقرار و منتظر بهار بودم.فقط و فقط به خاطر بودن با پسرکم و فراغت از ۶ماه کار.به شکرانه عید به بچه ها هیچ تکلیف و درس و تمرینی ندادم.گفتم برید و خوش باشید و حالش راببرید.
۳)برای این ۲هفته تعطیلی خیلی برنامه ریزی کرده بودم که تا این لحظه کمتر از ۱۰ درصدش اجرایی شده از جمله رسیدگی به اوضاع تغذیه و روحیه عالیجناب آرمان خان و اندکی مطالعه در باب تربیت فرزند.
این یعنی که هم بدون آرمان نمیشه کار کرد و هم بااو.وقتی نیست انگارگم کرده ای دارم.کلافه ام و پراسترس.این اتفاق در خانه مامان هم میفته.چندروز پیش به مادرم میگم وقتی آرمان نبود ما چطور زندگی میکردیم؟ساعت ها را چطورمیگذراندیم(توجه:به دلیل کنده شدن دکمه علامت سوال از روی کیبورد علانب سوال ندارم)در مورد چی حرف میزدیم
گاهی فکرمیکنم مثل خیلی از مادرها یک وبلاگ کودکانه باز کنم و یک دل سیر قربان صدقه پسرکم برم و این خانه را فقط و فقط بگذارم برای نجواهای درونیم ولی باز به خودم گوشزد میکنم که اگر قراره یک روز پسرم این مطالب را بخونه بگذار تا با کنج های ناشناخته شخصیت مادرش هم اشنا بشه.این شناخت ناب تر از اون برداشتی هست که از لابلای وقایع کج وکوله زندگی به دستش برسه.حداقل اینجا مثل خودم هستم.بسیار شبیه خودم.خجول -رمانتیک -احساساتی-کم گو-کمی عجول وایده ال گرا وساده.
روزجمعه اول مهر بدون برنامه خاصی رفتیم آتلیه یکی از آشنایان وحاصلش شد ۱۰ قطعه عکس و یک تخته شاسی.خیلی راضی نیستم ولی وقتی به یاد میارم که پسرکم دیگر هرگز ۶ماهه نخواهد بود کج سلیقگی عکاس را تاب میاورم و همینها راغنیمتی ارزشمند میدانم:



۲)به دنبال ایده برای تولد ارمان میگردم.فقط ۲هفته وقت دارم.کمک.کمک.کمک.
هدیه چی به درد یک بچه ۱ساله میخوره؟راستش از بس بی توجهی نشون داده نسبت به بعضی از اسباب بازی ها ش بخصوص اونهایی که به قیمت گزاف تری تهیه شدند دچار وسواس شدم.
۲)رئیس اداره احضارم فرمودند.خدا بخیر کنه.یا به خاطر غیبت های مکررم هست یا تاخیرهای هرروزه.نیاز مبرم به انرژی های مثبت شمادارم.